محمد بن أحمد الفاسي المكي ( مترجم : محمد مقدس )
12
شفاء الغرام بأخبار البلد الحرام ( فارسى )
شكايت گشود . ابراهيم عليه السلام گفت : وقتى همسرت آمد سلام مرا به او برسان و از قول من به او بگو آستانهء در خانهاش را عوض كند . وقتى اسماعيل آمد ، چيزى حس كرد و از همسرش پرسيد : كسى به اينجا آمده است ؟ گفت : آرى ، مرد سالمندى به اين نشان و ويژگىها به اينجا آمد و از حال تو پرسيد . وضع تو را برايش شرح دادم . از زندگىمان پرسيد . سختى و دشوارى زندگى را براى او باز گفتم . [ اسماعيل ] پرسيد : آيا سفارشى به تو نكرد ؟ همسرش گفت : چرا به تو سلام رساند و گفت كه به تو بگويم آستانهء در خانهات را عوض كن ، اسماعيل گفت : او پدرم بوده و به من دستور داده تا از تو جدا شوم ، حال نزد خانوادهات بازگرد . او همسرش را طلاق داد و با زن ديگرى از جُرْهُم ، ازدواج كرد . ابراهيم عليه السلام كه مدتى دور بود ، سرانجام روزى براى ديدن وى آمد ، امّا اينبار نيز اسماعيل را نيافت . نزد همسر وى رفت و از شوهرش پرسيد ، گفت : بيرون رفته تا براى ما روزى بياورد . سپس از وضعيت زندگى و روزگارشان پرسيد ، او اظهار رضايت كرد و خداوند عزّ وجلّ را شكر گفت . پرسيد : غذايتان چيست ؟ گفت : گوشت . پرسيد : آشاميدنى شما چيست ؟ گفت : آب . ابراهيم عليه السلام گفت : خداوندا ! به گوشت و آبشان بركت عطا كن ! پيامبر صلّى اللَّه عليه [ وآله ] و سلم فرمود : آنها در آن زمان دانه و گياهى نداشتند و گرنه در مورد گياه و كشت و زرع آنها نيز دعا مىكرد . مىگويد : جز در مكه ، هيچكس گوشت و نان به تنهايى نمىخورد ؛ زيرا دلدرد مىگرفت و به او نمىساخت ابراهيم گفت : وقتى همسرت آمد سلام مرا به او برسان و از قول من تأكيد كن كه آستانه در خانهاش را محكم كند وقتى اسماعيل آمد ، پرسيد : آيا كسى به اينجا آمد ؟ همسرش گفت : آرى ، مرد بزرگسال و خوشسيمايى آمد و دربارهء تو از من پرسيد ، من هم برايش گفتم . از وضعيت زندگى ما سؤال كرد ، گفتم بسيار خوب است و راضى هستيم . اسماعيل پرسيد : آيا سفارشى به تو نكرد ؟ همسرش پاسخ داد : چرا ، به تو سلام رساند و دستور داد تا آستانهء در خانهات را محكم كنى . اسماعيل گفت : او پدرم بود و آستانهء در خانه هم تو هستى و به من دستور داده كه تو را نگاه دارم .